بعد از سه روزی که بابلسر
بودیم تصمیم گرفتیم سری به سرعین بزنیم، چون که شنیده بودیم سرعین چشمههای آب گرم
خیلی خوبی داره. به همین دلیل به سمت آستارا حرکت کردیم تا از طریق گردنه حیران به
اردبیل بریم. گردنه حیران واقعا جای بسیار بسیار زیبایی است. آدم آروم آروم از این
پیچ و خمهای جاده بالا میره ، از میان جنگل میگذره، کم کم میبینی که دارای از
ابرها هم بالاتر می ری ، واقعا احساس خوبی به آدم دست میده. ولی تنها چیزی که آدم
رو آزار میده، اینه جلوه زیبای گردنه حیران در اثر ویلا سازیدر کوههای مشرف به گردنه کم کمداره از بین میره. واقعا جالبه که تو این کشور
، هر جایی که واقعا زیباست از چنگ دلالان و واسطه ها در امان نمی مونه . من موندم
پس این اداره حفاظت از محیط زیست کجاست که ملت تو گردنه حیران دارن ویلا میسازن!
خلاصه بعد از گذشتن از گردنه
زیبای حیران، به اردبیل رسیدیم و شب رو پیش یکی از دوستان رفتیم. صبحش به طرف
سرعین حرکت کردیم. از اردبیل تا سرعین تقریبا 50 کیلومتر راهه. شهر سرعین یه شهر
توریستی است که به خاطر داشتن چشمههای آب معدنی مشهور شده. کل شهر پر است از
هتلهای کوچک و بزرگ، استخرهای آبگرم ، مغازههای فروش انواع و اقسام عسل ، نقا و
سایر سوغاتی ها. طبیعی ترین استخری که مرکز اصلی چشمه آبگرم است ، استخر گاومیش
گلی است. این استخر طوری ساخته شده که اون طبیعت محیط چشمه از بین نره، یعنی کف
استخر همون شنهای طبیعی اطراف چشمه هست. در حقیقت اطراف چشمه رو به حالت استخر
ساختن و آب چشمه مستقیما وارد استخر میشه. محلیهای منطقه می گفتن که قدیمها
گاومیشها در این مکان استراحت و حمام می کردن، به همین دلیل اسم استخر رو گاومیش
گلی گذاشتن. یکی دیگه از استخرهای معروفش، استخر سبلانه، این استخر نسبتا شیک
ساخته شده، دارای سونا، جک کوزی و وان هست. ما تقریبا دو ساعتی تو استخر سبلان بودیم
، که خیلی خوش گذشت.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 18:3  توسط علی
|
جا تون خالی من یه 10 روزی
رفتم ایرانگردی، واقعا خوش گذشت. از شمال شروع کردیم. از بابلسر ، واقعا ساحل
زیبایی داره این بابلسر، هر چند که به دلیل کم فرهنگی بعضی از جماعت مسافر، خیلی
جاها کثیف شده بود ولی در کل جاهای تمیز هم پیدا می شد که خیلی زیبا بود. سه روز
بابلسر بودیم، روز اول که همش به شنا و تفریح تو ساحل دریا گذشت، روز دوم تصمیم
گرفتیم به آبگرم لاویج سر بزنیم. راه افتادیم رفتیم نور، از شهر نور یه جاده فرعی
است که میرسه به منطقه جنگلی کشپیل، از اونجا هم یه جاده کوهشتانی 20 -25 کیلومتری
هست که میرسه به آبگرملاویج. در حقیقت
لاویج یه روستایی است وسط جنگل که این چشمه آبگرم تو این روستاست. رنگ آب این چشمه
بیشتر به سبز می خورد(بر خلاف سرعین اردبیل که زرد رنگ بود). برای استفاده از آب
چشمه جاهای خاصی رو درست کرده بودند که دارای حوضچه و دوش بود. تقریبا یک ساعت تو
آبگرم بودیم. مغازه های عسل فروشی و ترشی فروشی تا دلتون بخواد تو این روستا
بودند. بعضی عسلهاشون رنگهایی داشت که من اولین بار بود میدیدم. نزدیکهای ظهر بود
که برای ناهار به کشپیل برگشتیم. برای درست کردن ناهار یه آتش و دودی راه انداخته
بودیم که نگو، خلاصه ناهار درست کردن هم واسه خودش شده بود قصه. تا نزدیکهای غروب
اونجا بودیم. کلی تو جنگل دور زدیم. بعدش هم راه افتادیم برگشتیم محل استقرارمون
که تو بابلسر بود.
+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 11:25  توسط علی
|
چند سال قبل، وقتی که اینجانب
مشغول تحصیل تو دانشگاه بودم، یک روز یکی از بچه های خوابگاه یه بازی رو آورده بود
به نام Age of Empires
. این دوست عزیز ما تو اتاق می نشست و این بازی رو انجام می داد. ما هم که هم
اتاقیش بودیمکم کم با این بازی آشنا شدیم
و علاقه مند. ما هم می نشستیم بازی میکردیم تا اینکه شدیدا معتاد این بازی شدیم.
خلاصه کلی طول کشید که تونستم اعتیاد به این بازی رو ترک کنم. بعد از مدتی، نسخه
جدید این بازی با نام Raise of
nations که محصول ماکروسافت بود وارد بازار شد. باز دوباره من وسوسه شدم
که ببینم این بازی جدید چه امکاناتی داره، رفتم این بازی رو خریدم و با چند تا از
بچه ها شروع به بازی کردیم. یکی از دوستان ما یه شرکت کامپیوتری داره که ما با بچه
ها می رفتیم اونجا و بازی رو تحت شبکه انجام می دادیم. بازی تحت شبکه هم که واقعا
هیجان آور و جالبه، گاهی وقتها با بچه ها 6 یا 7 ساعت مداوم بازی می کنیم و جالبیش
اینه که خسته ام نمی شیم. الان جمع بازیکنهای تیم به 10 نفر رسیده و معمولا چند
تیمه بازی می کنیم. جالبترین نکته این قضیه اینه که برخی از دوستان ما حاضرن از
کارشون بزنن و بیان با ما بازی کنند.
در دنیای امروز بازیهای
کامپیوتریبه صنعت پولسازی تبدیل شدن.
بازیهای که دارای ایدههای جدیدی هستند فروششون واقعا رویایی است.(مثل همین Age of Empires ) در کشور ما
متاسفانه علی رغم اینکه استعدادهای خوبی برای تولید بازیهای رایانه ای وجود داره
ولی به دلیل اینکه هیچ کس حاضر نیست در این صنعت سرمایه گذاری کنه هیچوقت محصولی
در این زمینه تولید نشده. همچنین در زمینه تولید کارتون هم همین بحث رو داریم. درحالی
که ایران دارای یکی از غنی ترین ادبیات دنیا است، ولی باز الان اگه از بچه های
ایرانی بپرسین مثلا اسفندیار کیه، بیش از نود درصدشون نمی دونن در حالی که اونا
ممکنه آشیل رو بشناسن بدلیل اینکه فیلم سینمایی یا کارتونی مربوط به اون رو دیدن.
امیدوارم که این اوضاع نابسامان روزی به سامان بشه.
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 14:13  توسط علی
|
امروز سالروز درگذشت( یا به
عبارتی شهادت) دکتر علی شریعتی است. شریعتی واقعا در دوران خودش آدم به شدت تاثیر
گذاری بود. در طی سالهای40 تا 56، شریعتی
با بحثهای اسلام شناسی و جامعهشناسی که در دانشگاه فردوسی ، حسینیه ارشاد و... انجامداد، بسیاری از دیدگاههای سنتی نسبت به اسلام
را تغییر داد. شریعتی با ارائه تحلیلها و برداشتهای نوی از مباحث مختلف اسلامی ،
در زمان خودش واقعا نسل جوان اون روز رو به خوبی به سمت اسلام جذب کرده بود. من
یادمه در دوران دانشجویی،وقتی بعضی از
کتابهای شریعتی رو با اون نثر زیبا و روان
می خوندم واقعا تحت تاثیر قرار میگرفتم، اصلا بسیاری از مفاهیم زیبا رو مثل
شهادت، عدالت و ... من با کتابهای شریعتی درک کردم. من تقریبا تو اون دوران اکثر
کتابهای شریعتی رو خوندم. خیلی هم بهش عشق میورزیدم چون به نظرم حرفی رو که میزد
واقعا بهش اعتقاد داشت به قول معروف هر آنچه از دل بر آید بر دل نشیند. اما امروز
که سالروز مرگشه با خودم فکر میکردم که اگه شریعتی شهید نمی شد و الان زنده بود،
آیا الان هم همون حرفها رو تکرار میکرد؟ آیا همون طرز فکر رو داشت؟
یه مورد دیگهای هم که فکر من
رو خیلی به خودش مشغول کرده اینه که به نظر میرسه حرفهای شریعتی دیگه برای نسل
جوان امروز اون جذابیتی رو که برای نسلهای قبلتر داشت، دیگه نداره. شما میتونین
به جوونهای اطرافتون نگاه کنید ببینید که کدومشون کتابهای شریعتی رو مطالعه کردن؟
من که تو نسل جدید ندیدم علاقهای به شریعتی داشته باشند. به نظر میرسه نسل جدید
فقط به فکر اقتصاد، پول و سرمایه است تا به فکر مفاهیمی مثل عدالت و ... . شاید هم
به نظر من بشه به اینها حق داد. چون نسل جدید تکلیفشو با خودش مشخص کرده، در حالی
که نسل ما هنوز تو دوراهی است.
امیدوارم که خداوند روح
دکترشریعتی ، این انسان آزاده و بنده راستین خودش رو غریق رحمت خودش قرار بده.
متن زیر ، یکی از متنهای بسیار زیبا و انقلابی دکتر شریعتی در زمینه آزادی است که نشان دهنده عمق اعتقاد، عشق و علاقه دکتر به آزادی رو میرسونه. ای آزادی،
تو
را دوست دارم، به تو نیازمندم، به تو عشق می ورزم، بی تو زندگی دشواراست،
بی تو من هم نیستم ؛ هستم ، اما من نیستم ؛ یک موجودی خواهم بود توخالی ،
پوک ، سرگردان ، بی امید ، سرد ، تلخ ، بیزار ، بدبین ، کینه دار ، عقده
دار ، بیتاب ، بی روح ، بی دل ، بی روشنی ، بی شیرینی ، بی انتظار ،
بیهوده ، منی بی تو
یعنی هیچ! ... ای آزادی،
من از ستم بیزارم، از بند بیزارم، از زنجیر بیزارم، از زندان بیزارم، از
حکومت بیزارم، از باید بیزارم، از هر چه و هر که تو را در بند می کشد
بیزارم.
ای آزادی، چه زندان ها برایت کشیده ام !
و چه زندان ها خواهم کشید و چه شکنجه ها تحمل کرده ام و چه شکنجه ها تحمل خواهم کرد.
اما
خود را به استبداد نخواهم فروخت، من پرورده ی آزادی ام، استادم علی است،
مرد بی بیم و بی ضعف و پر صبر، و پیشوایم مصدق، مرد آزاد، مرد، که هفتاد
سال برای آزادی نالید.
من هرچه کنند، جز در هوای تو دم نخواهم زد. اما، من به دانستن از تو نیازمندم، دریغ مکن، بگو هر لحظه کجایی چه می کنی؟ نا بدانم آن لحظه کجا باشم، چه کنم؟ ...
« دکتر علی شریعتی »
(خود سازی انقلابی ، ص ۱۲۰و۱۳۰)
این لینکها رو هم ببینید، مطالب جالبی در رابطه با دکتر دارن
چند وقته که دوباره قطعی های برق شروع شده، اونم بطور
نامنظم و بی برنامه. یعنی هیچ برنامه ای رو وزارت نیرو اعلام نمیکنه ( حداقل من
تا حالا جایی برنامه قطعی ندیدم) تا آدم بتونه قبلش برنامهریزی کنه. در این اوضاع
و احوال بعضی وقتا حوادثی پیش مییاد که بعضا خیلی جالبه. امشب من وقتی از مترو
پیاده شدم و وارد خیابان شدم تا قدم زنان به خونه برم، متوجه شدم که بله دوباره
برق منطقه ما قطع شده، خوب اول از همه خوشحال شدم که دیر وقت دارم میرم خونه در
نتیجه وقت برای انجام هیچ کاری غیر از خواب ندارم که بخوام غصه بخورم چرا برق
رفته. خلاصه همین طوری که میرفتم متوجه ترافیک ماشینها تو خیابون شدم اونم اونوقت
شب(تقریبا ساعت 10.30 شب بود) خوب اول یه کم متعجب شدم چون سابقه نداشت اونوقت شب
تو خیابون ما ترافیک بشه. کم کم که جلوتر رفتم متوجه شدم دلیل این ترافیک چیه. فکر
میکنید چی بود؟ تو خیابون ما یه چهار راه است که چراغ راهنمایی داره، چون برق
رفته بود چراغ راهنمایی از کار افتاده بود، خوب نتیجه چی میشه، ملت که تو این موقعیتها
تعارف و رحم و مرام یادشون میره همه میخوان یه دفعه ای از چهار راه رد شن، در
نتیجه چهار راه قفل شده بود. به همین راحتی یه ترافیک چند کیلومتری درست شده بود.
هیچ کدوم از رانندگان ماشینها هم حاضر نبودن یه کمی عقب برن تا ماشین اون طرفی
بتونه رد شه. فکر کنم تنها راه باز شدن این گره هم حضور پلیس بود. خوب به نظر من
چند تا نتیجه میشه از این ماجرا گرفت
·اولا، مردم واقعا فقط به فکر منفعت خودشون
هستند و چیزایی مثل مرام و معرفت، احترام و ... همه کشک است شما فقط کافیه قانون
رو از یه جامعه برداری اونوقت ببین اون جامعه چه جنگلی میشه. به نظر من این چهار
راه نمونه کوچکی از کشوریه که قانون نداره یعنی اوضاع اون کشور هم مثل این چهار
راه قفل شده.
·ثانیا واقعا باید قدر پرسنل راهنمایی و رانندگی
رو بدونیم. مخصوصا افسران وظیفه یعنی کسانی که برای انجام خدمت سربازی در راهنمایی
و رانندگی خدمت میکنند خیلی زحمت میکشن. بنابراین خواهش میکنم حداقل به اونها
احترام بزارین تا کمی از رنج و عذابی که به خاطرسربازی متحمل میشن کاسته بشه. (البته
این مورد شاید زیاد ربطی به موضوع بالا نداشته باشه)
·ثالثا به نظرم اگه این اداره برق میتونست چاره
ای بیندیشه که حداقل چراغهای راهنمایی رانندگی همیشه برق داشته باشن خوب دیگه
مشکلات این چنینی پیش نمی اومد.
·آخرین مورد هم اینه که واقعا در این جور مواقع
راه حل چیه؟ مثلا اگه شما خودتون تو اون شرایط گیر میکردین جای اون رانندهای که
پشت چراغ مونده چکار میکردین؟(من شخصا سریع به 110 زنگ می زدم تا بیان قضایا رو
سر وسامان بدن).
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:49  توسط علی
|
امیدوارم این چند روز تعطیلی به همه خوش گذشته
باشه. من که بعد از حدود سه ماه وقت پیدا کردم یه سری به شهرستان و خانواده بزنم.
واقعا آدم وقتی از این محیط شلوغ وآشفته تهران بیرون میره تازه معنی آرامش رو
میفهمه. از هیاهوی تهران در شهرستان هیچ خبری نیست، مردم کمتر عجله دارن، فاصلهها
نزدیکن و هنوز یه چیزایی از مرام و معرفت ایرانی رو میشه اونجا پیدا کرد. فقط حیف
که در شهرستان متاسفانه فرصتهای شغلی برای افرادی از قبیل من که تحصیلات دانشگاهی
فنی داریم کم پیدا میشه، همه چیز تو تهران متمرکز شده، سازمانهای دولتی، شرکتها،
پروژه ها و .... به هر حال این چند روز در کنار خانواده بودن واقعا خوب بود.دیدن اقوام،
دوستان و زنده شدن خاطرات گذشته. ولی من واقعا این قضیه برام خیلی جالبه که هیچ جا
برای آدم مثل اون جایی نمیشه که آدم 18 سال اول عمرشو اونجا گذرونده. نمیدونم نظر
شما چیه؟
مسابقات یورو 2008 هم که از دیشب شروع شده.
الان که من دارم این مطلب رو مینویسم وسط نیمه بازی اتریش و کرواسی است. نیمه
اولش که زیاد بازی باحالی نبود. نه اتریش خوب و تهاجمی بازی میکرد و نه کرواسی،
فقط کرواتها شانس آوردن که در دقیقه 4 یه پنالتی گرفتن و یه گل زدن. آخه میدونین
آدم از بازیهایی در این سطح انتظار بیشتری داره. واقعا بعضی بازیهای جام ملتهای
اروپا چیزی از جام جهانی کم ندارن حتی بعضی بازیها کیفیتش از بازیهای جام جهانی هم
بالاتره(البته این مطلب رو بر اساس سابقه مسابقات قبلی جام ملتهای اروپا میگم).
امیدوارم شما هم این بازیها رو ببینید و لذت ببرید.
واقعا تو این کشور هیچ ارزشی برای آدما قائل نمیشن.
من از حدود یک ماه قبل که برای رفتن به شهرستان برنامهریزی کردم، بلیط رفت و
برگشت رو هم رزرو کردم. حالا دیروز سر ساعت مقرر رفتم ایستگاه راه آهن. اول که
وارد ایستگاه شدم از اینکه دیدم قطار مسافربری رسیده و تو ایستگاه منتظره واقعا
خوشحال شدم(آخه دفعه قبل دقیقا با 1.5 ساعت تاخیر اومد) با خودم گفتم که چقدر خوب
شده که سیستم راه آهن بالاخره منظم شده. ولی به محض اینکه اومدم سوار واگن مربوطه
بشم، مهمانداری که مسئول کنترل بلیط بود گفت که واگنی که بلیط شما مربوط به اونه
کولر نداره، خوب حالا میخواین سوار شین یا نه؟ من پرسیدم که خوب چرا کولر نداره،
فرمودند که از دیروز خراب شده. آخه یکی نیست به این مسئولان محترم قطار بگه که اگه
از دیروز خراب شده چرا تا حالا درست نشده که بیچاره مسافرین تو گرمای 35 درجه اونم
تو وسط روز باید با یک چنین قطاری مسافرت کنن؟ حالا جالبیش به اینه که دقیقا لحظه
حرکت قطار این مطلب رو اعلام میکنند که دست آدم رو قشنگ بزارن تو پوست گردو.
خلاصه سرتون رو درد نیارم دقیقا یه چند ساعتی رو تو سونا گذروندیم تا به تهران
رسیدیم. واقعا باید ای ول گفت به این مشتری مداری شرکتهای خصوصی ایرانی.
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 10:10  توسط علی
|
من از امروز تصمیم گرفتم وبلاگ نویسی کنم. خوب شاید بپرسین حالا چی شده که این تصمیم رو گرفتم. خوب حقیقتش اینه که من مدتی زیادی است که خواننده وبلاگهای بسیاری هستم. واقعا مطالب جالبی تو این وبلاگها پیدا میشه. خوب بسیاری از نویسندگان این وبلاگها آدمهای با دانش و روشنفکری هستند.در دنیای وبلاگ نویسی هم آدم می تونه بسیاری از مطالبی رو که به ذهنش میرسه مطرح کنه(البته نه همه مطالب رو) و اونا رو با بقیه به اشتراک بزاره. آدما از جاهای مختلف ممکنه به یک وبلاگ سر بزنند و از خوندنش لذت ببرند. شما فکر کنید اگه این همه آدمی که الان وبلاگ مینویسن، از این وسیله جهت نشر افکارشون استفاده نمیکردن، چه مطالب زیبایی که هیچوقت ما اونا رو نمیدیدیم، چه تجربیات مهمی که هیچ وقت نمیتونستیم ازشون استفاده کنیم ، چه لذتی رو که از خوندن یه وبلاگ جالب میبردیم دیگه نمیبردیم و بسیاری چه های دیگه. خوب به همین دلیل منم تصمیم گرفتم به این جمع وبلاگنویس بپیوندم شاید مطالبی که مینویسم بتونه یه عده رو مشغول کنه. امیدوارم بتونم مطالب خوبی بنویسم.
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 0:41  توسط علی
|